ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

واکسن 6 ماهگی

عزیزترنم سلام 2 روز قبل یعنی 8  دی ماه 1390 تاریخ واکسنت بود ولی شما یک کم سرما خورده بودی و من ترسیم که تب کنی این بود که زنگ زدم و پرسیم دکتر گفت که حد اکثر تا دو روز دیگه بیاریدش این شد که امروز 10 دی ماه 1390 بردیمت برای واکسن 6 ماهگی , باز هم رفتیم مرکز بهداشت کیش ساعت 12:20 رسیدیم و من باز هم از 30 دقیقه قبل بهت استامینوفن داده بودم واکسنت رو زدی من بیرون ایستادم بابایی همراهت بود چون من تحملش رو نداشتم اولش خیلی گریه کردی ولی توی ماشین خوابت برد همین که رسیدیم خونه بیدار شدی و حسابی سرحال بودی ,خدا رو شکر, و حتی بابا میخواست بخوابه که شما نمی گذاشتی و بازی می خواستی , تمام امروز کمپرس آب یخ گذاشتم روی پاهای نازت و فردا هم باید ...
10 دی 1390

واکسن 4 ماهگی

عزیزم سلام امروز نوبت واکسن 4 ماهگیت بود من از 1 ماه قبل استرس امروز رو داشتم میترسیدم مثل 2 ماهگیت اذیت بشی وبه توصیه دکتر یعثوبی از 30 دقیقه قبل بهت استامینوفن دادم و رفتیم مرکز بهداشت کیش واکسنت رو زدیم خیلی گریه نکردی و وقتی اومدیم خونه هم خوب بودی و من تمام روز کمپرس یخ روی پات گذاشتم و خیلی خیلی بهتر از 2 ماهگی بودی خدا رو شکر ,خدا رو شکر , خدا رو شکر , مامان جون اینها هم رفتم تهران برای زندگی و حتی من دست تنها هم بودم و این بیشتر نگرانم می کرد ولی خدا با ما بود . استامینوفن رو هم سعی کردم تا می شه کمتر بهت بدم و همش تبت رو بسنجم ولی خدا رو شکر تبت خیلی بالا نرفت. ...
8 آبان 1390

واکسن 2 ماهگی

دختر قشنگم امروز تاریخ اولین واکسنت بود (واکسن 2 ماهگی) ساعت 12 بابا اومد دنبالمون رفتیم مرکز بهداشت کیش ,خانمی که واکسن می زد نبود یک نفر دیگه واکسنت رو زد اولش خوب بودی تا رسیدیم خونه مامان جون ولی بعد کلی گریه کردی که هر کاری می کردیم ساکت نمی شدی من هم همراه تو گریه می کردم مامان جون طوری بغلت کرد که زانوهات و خم میکرد توی بغلش و تو ساکت میشدی تا ساعت 5 یکسره گریه کردی و بعد هم خوابت برد ساعت 7 که بیدار شدی خدا رو شکر آروم شده بودی و کمتر ناآرومی کردی , 4 ساعت 1 بار هم بهت استامینوفن دادم و باز هم خدا رو شکر تب نکردی. بابا هم امروز دیگه سر کار نرفت و خونه مامان جون موند پیش شما. ...
8 شهريور 1390